تبليغاتX
بابانوشت
   
بابانوشت
دست نوشته هایی برای فرزندم
 
 
 
 
 

شنبه بیست و یکم آبان 1390

شبی از جنس رنگ

 

دیشب – به قرار ساعت حوالی دوازده که شام بیستم آبان می شد- میان خمیازه های ذهنم و خستگی های جسمم و دهن دره های چشمم، در دوره ای که مجازی نوشتم افتاده از سرم،هول هولکی توی دفترچه ام نوشتم:

گاهی وقت ها، آدم باید وقت گیر بیاورد و فکر کند به چیزهای به ظاهر ساده ای که دور و برش می بیند، می شنود و می فهمد. هر چند که وقت گیر نمی آوریم بس که همه کارهای ریز و درشت خیلی مهم برای خودمان دست و پا کرده ایم اما گاهی وقت ها بهانه فکر کردن خیلی ساده است و خیلی شیرین. گاهی وقت ها خیلی راحت تر از آنچه بتوان فکرش را کرد می شود به فردا رفت و از دیروز گریخت و باز مروری در گذشته کرد و برای آینده برنامه ریخت.

حلما، امشب نخستین گامهایش را خودش بر می دارد. بدون کمک مادر و پدر. بدون تکیه به جایی یا کسی؛ و من غرق در فکرم که در قدمهایی که تا خیلی وقت آینده، خواهد برداشت. قدمهایی که به سمت بلند شدن و قد کشیدن پیش می رود. قدمهایی که به سمت خوبان و مهربانان پیش می رود. قدمهایی که شکست راتجربه می کند. قدمهایی که داشتن و نداشتن را طی می کند. قدمهایی که گاهی در فراز است و وقتی به فرود می رسد. قدمهایی که به سمت آدمهایی پیش می بردش که تا به حال ندیده، و نزد کسانی می رود که در کنارش داشته. قدمهایی که در یک زندگی بداشته خواهند شد.

تا به حال به قدمهایی که برداشته ایم یا بر می داریم، فکر کرده ایم؟

 

 
 

دوشنبه نهم آبان 1390

یک عمر گشتم تا که فهمیدم

 

روزهای دنیا با همه روزمرگیهایش، با همه زیباییهایش و تمامی اشکها و لبخندهایش، گاهی –و برای برخی همیشه- خیلی به چشم نمی آید. باید آنقدر بگذرد تا بفهمی مویی سپید شده یا عزیزی از دست رفته. که اگر به چشم می آمد، از زن و مرد پیر یا جوان، مدیر یا غیر مدیر و همه و همه، جوری دیگر زندگی می کردیم که باید می کردیم.

حلمای عزیز ما چند ساعتی تا یکسالگی اش دارد و برای بابا و مامان اش ... بگذارید اینطوری بگویم:

هر لبخندش یک زندگی است و نشاطی بی نظیر. هر گامی که بر می دارد و به زبان خودش هر «تاتی تاتی» که می کند برای ما شوقی وصف ناشدنی است. لبخندهایش آغاز دنیایی است که همه اش دارایی است.

 

یک سالگی حلما

 

یک ساله نشده بود، بابا می گفت و ماما و نی نی و بده و اینو و با نگاه کنجکاو و جستجو گرش همه زوایای پنهان و پیدا را می کاود که سخنی تازه بر زبان آورد. شاید لحظاتی از این یکسال بود –به خصوص چهل روز نخستش- که برای ما و به ویژه مادرش، به اندازه یک عمر گذشت، اما امروز آنچه در دلمان جاری است شوق یک عمر حرکت دختری است که به سمت خورشید می رود. (شما بخوانید می دود)

اول بابانوشت: همسر مهربان، فداکار؛ بانو جان، تولد دخترمان پیشاپیش مبارک. از همه خستگیهایت به بهترین نحو، پروردگار مهربان، گنجهای پس از رنج ارزانی کند.

دوم بابا نوشت: شما به جای بابا بودید چه می کردید برای خاطره انگیز شدن تولد دختر جان؟ آن هم با این وقت کم مانده ...

سوم بابا نوشت: ممنون فراوان از دایی بزرگ و هنرمند حلما بابت همه عکسهای زیبایی که گرفته و خواهد گرفت.

 

 
Blog Skin